| In The Beginning |
| صفحه اصلی&nspb آرشيو &nspb فرستادن نظرات |
|
Monday, August 27, 2007
٭ ...به صدای تو اونطرف yahoo messenger فکر می کنم. به فردا فکر میکنم. به یکشنبه ای که من online هستم در حالی که تو اونجا نیستی تا connect بشی و من با مامان و بابا حرف بزنم. به تویی فکر می کنم که فکر می کردی اگه من برم کانادا منو دیگه نخواهی دید...و ندیدی.
........................................................................................به شبهای تمام نشدنی و غیرقابل شمارشی فکر می کنم که خواب می دیدم تو رو دست مامان، دست خواهرام سپردم و بعد جای دیگه ای رفتم و برگشتم و دیدم که نیستی. به شبهای زیادی که می دیدم یه غول غیر قابل مهار (که بیماری تو بود) تو رو وحشیانه می بلعید و من فریاد می زدم، زجه می زدم، و کاری از دستم ساخته نبود. به شبهای بسیار دیگه ای که می دیدم تو شفا پیدا کردی و راه میری و من در کنار تو... محمد جان! کاشکی کنارت بودم. به همه چیزهایی فکر می کنم که همیشه داشتم و هیچ وقت نداشتم: به خدا، به hon، به خانواده ام، به تو، به تو محمد جان... به تو. به تو فکر می کنم که تنهات گذاشتم چون نمیتونستم تحلیل رفتنت رو ببینم. ترجیح دادم بگذارم و برم، مثل همه چیزهایی که راه حلی براشون نداشتم و ترجیح دادم ترکشون کنم، مثل تو، مثل hon، مثل خانواده ام، مثل کلیسا، مثل خدا. مثل همه چیزهایی که دوستشون داشتم و براشون رنج می کشیدم و ترجیح دادم که ولشون کنم، چون بیشتر ازون نمی تونستم رنج بکشم. من از مرگ نمی ترسم. مرگ مثل یه سفره، مثل سفر به ایران، سفر به همدان، به ارمنستان، به مونترال. توی مرگ تنهای تنها هستی. تنهای تنها مثل الآن که روی نیمکت کنار رود Sainte-Laurent نشسته ای. با تلفن نمیتونی ایران رو بگیری و با مامان و بابا، با علی، با خواهرات، یا با hon صحبت کنی. پای اینترنت هم میری هیچ کس نیست، نه محمد... هیچ کس نیست و تو باید تمام این زیبایی ها رو به تنهایی داشته باشی، تمام Sainte-Laurent رو، این درختها و چمن رو، و باد رو و تابستان رو، این نیمکت و این دوچرخه رو. تنهای تنها... من از مرگ نمی ترسم. مرگ پایان تو نبود محمد جان. مرگ نگذاشت که من فکر کنم تو رو دیگه نخواهم دید حتی اگه از مونترال بیام ایران و نبینمت. من میدونم که هستی، فقط جای دیگه ای هستی. مرگ به تو چیزی داد که زندگی نمیتونست بده. برای من هم همینطور خواهد بود: مرگ من به من تو رو خواهد داد، در جایی که دیگه برای جسم ضعیف و ناتوانت، برای اینکه نمیتونم تو رو جایی ببرم که خودم هستم گریه نکنم. مرگ من منو جایی خواهد برد که دیگه منتظر ویزا گرفتن و اومدن hon نباشم، دیگه براش حرص نخورم، نگران نباشم، حتی دیگه برام مهم هم نباشه. آفتاب داره در انتهای رود غروب می کنه و من به روزهای کودکی خودم فکر می کنم، به مادرم که من رو روی پاش می نشوند و تو رو روی اون پای دیگه اش محمد جان! من توی زندگی همه چیز داشته ام- خدا رو شکر- مادرم رو، دوستانم رو، عشق رو، honرو، کانادا رو، Sainte-Laurentرو، سفرهایی که رفتم ، نوشتن رو، و تو رو ... نوشته شده در ساعت 11:16 PM توسط mohammad reza Saturday, May 19, 2007
٭ هیچوقت ازت نپرسیدم کمرت و استخوانهای بدنت که هر روز بیشتر در هم فرومی رفت و درد می کرد چطوره. من کنارت نموندم چون نخواستم چیزی از خواسته های خودم بزنم. وقتی به کوچکترین چیزی که اذیتم می کرد زمین و زمان رو به هم می ریختم، و معتقد بودم در زندگی چیزهای کوچکی هستند که باید رعایت بشند، هیچوقت به خودم زحمت ندادم که به تو فکر کنم. از تو که در تمام عمر روی زمین نشستی و نتونستی بدنت رو حرکت بدی بپرسم کوچکترین درد زندگیت کدومه. خواست دلت چیه... به من قوت بده محمد جان. مثل همیشه با روحیه قوی ات و با روح بزرگت سر به سر همه بذار و روح خونه رو عوض کن. جک بگو. به روی خودت نیار و بگذار من فکر کنم همه چیز سر جاشه و هیچ کم و کسری نیست. من هنوز فکر می کنم که وقتی رفتم کانادا و دنبال خواست دلم گشتم، هفته ای یکبار با تو و بابا و مامان توی yahoo messenger چند دقیقه voice chat کردم و هروقت حوصله اش رو داشتم دعا کردم که شفا پیدا کنی، حتما خدا مواظبت هست و به وقتش کمر تو و جسم ناتوان و خسته ات خوب میشه...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:24 PM توسط mohammad reza Monday, December 25, 2006
٭ ترانه ای کوچک برای تو
Quand tu disais mes quatre vérités بی تزویر وقتی ساده ترین احساسات تو در اشک ادامه می یافت، وقتی به شنیدن “սիրումեմ քեզ” نادرترین جمله دنیا به زبان تو می آمد وقتی چراغ خانه به نوری دوباره در لبخند تو باز می گشت، و سکوتی از قاره ها ، از اقیانوس، از رود Sainte-Laurent عبور می کرد .... برای باز گفتن آن که تو زیبایی. Montréal 22-06-2005 نوشته شده در ساعت 8:14 PM توسط mohammad reza
٭ و کریسمس از راه رسید...
........................................................................................شب قبل من باز هم نمی توانستم بخوابم، صبح با نگرانی و فکر و خیال و هزار طرح بی انجام گذشت و با بسته بندی کادو و تزیین هدیه های تو و Sinci ... و بعدازظهر با فشار عصبی از زور ناراحتی و تنهایی، از زور حرفهای ناگفتنی، و خستگی؛ و عصر، دم موسسه زود رسیدم و میان دعا و التماس به خداوند و در انتظار آمدن تو؛ گرسنه بودی اما به خاطر من چیزی نخوردی... و بعد به دنبال کافی شاپ در خیابانها برای لحظه ای نشستن به دور از استرس و نگرانی در حالی که زمان به سرعت می گذشت و دلتنگی و بی پناهی و چشمان مضطرب تو و تن رنجور و پاهای خسته من و ... شب تو باز گریستی، گریه های بی وقفه تو در کافی شاپ، در خیابان و در تاکسی ، بی وقفه و تلخ، بی وقفه و دردناک، و باز سپید زنگ زد - میان آن گریه ها تا لحظه رسیدن به خانه... و کریسمس از راه رسید. نوشته شده در ساعت 8:08 PM توسط mohammad reza Sunday, November 20, 2005
٭
........................................................................................In the beginning was the Word, and the Word was with God, and the Word was God. He was with God in the beginning. Through him all things were made; without him nothing was made that has been made. In him was life, and that life was the light of men. The light shines in the darkness, but the darkness has not understood it. There came a man who was sent from God; his name was John. He came as a witness to testify concerning that light, so that through him all men might believe. He himself was not the light; he came only as a witness to the light. The true light that gives light to every man was coming into the world. He was in the world, and though the world was made through him, the world did not recognize him. He came to that which was his own, but his own did not receive him. Yet to all who received him, to those who believed in his name, he gave the right to become children of God - children born not of natural descent, nor of human decision or a husband's will, but born of God. The Word became flesh and made his dwelling among us. We have seen his glory, the glory of the One and Only, who came from the Father, full of grace and truth. John testifies concerning him. He cries out, saying, "This was he of whom I said, `He who comes after me has surpassed me because he was before me.' " From the fullness of his grace we have all received one blessing after another. For the law was given through Moses; grace and truth came through Jesus Christ. No one has ever seen God, but God the One and Only, who is at the Father's side, has made him known. (Gospel of John 1: 1-18 NIV) نوشته شده در ساعت 12:31 AM توسط mohammad reza Sunday, November 03, 2002
٭
........................................................................................چون وقت در آمد – شيخ ابو علی فارمدی نقل کند – که روی به باديه نهاد و هفت سال به پهلو می گرديد تا به عرفات رسيد. هاتفی آواز داد که : "ای مدعيه! چه طلب است که دامن تو را گرفته است؟ اگر ميخواهی تا يک تجلی کنم که در حال بگدازی !" گفت: "يا رب العزه! رابعه را بدين درجه سرمايه نيست. اما نقطه فقر می خواهم". ندا آمد که: " ای رابعه! فقر , خشک سال قهر ماست, که بر راه مردان نهاده ايم. چون سر يک موی بيش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهد رسيد, کار بر گردد و به فراق بدل شود. و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خود. تا از تحت اين همه بيرون نيايی و قدم در راه ما ننهی و اين هفتاد مقام نگذاری , حديث فقر ما نتوانی کرد. و اگر نه برنگر! " رابعه بر نگريست. دريايی خون ديد در هوا معلق. هاتفی آواز داد که : "خوان دل عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمده اند و در منزل اول فرو شده اند, که نام و نشان ايشان در دو عالم از هيچ مقام بر نيامد". رابعه گفت: "يا رب العزه! يک صفت از دولت ايشان به من نمای". در حال عذر زنانش پيدا شد. هاتفی آواز داد که: "مقام اول ايشان اين است که هفت سال به پهلو روند, تا در راه ما کلوخی را زيارت کنند, چون نزديک آن کلوخ رسند, هم به علت ايشان راه به ايشان فروبندد". رابعه تافته شد. گفت : "خداوندا ! مرا در خانه خود نمی گذاری. و نه در خانه خود می گذاری . تا به بصره بنشينم, يا در بصره به خانه خودم بگذار يا در مکه به خانه خودم آر. اول به خانه سر فرو نمی آوردم, تو را می خواستم. اکنون خود شايستگی خانه تو ندارم. " اين بگفت و بازگشت و باز بصره آمد و معتکف شد .... صالح مری - رحمه الله عليه - بسی گفتی که "هر که دری کوبد, عاقبت باز شود". رابعه يک بار حاضر بود. گفت: "تا کی گويی که: باز خواهد گشاد. کی بسته است تا باز گشايد؟ ".صالح گفت: "عجبا ! مردی جاهل , و زنی ضعيف دانا. " يک روز رابعه مردی را ديد که که می گفت: "وا اندها! ". رابعه گفت: " چنين گو : "وا بی اندها !" که اگر اندوه بودی تو را , زهره نبودی که نفس زدی" . نقل است که وقتی يکی عصابه ای بر سر بسته بود. گفت "چرا عصابه بر سر بسته ای ؟". گفت: "سرم درد می کند". گفت: "عمرت چند است؟". گفت: "سی سال". گفت: "در اين سی سال بيشتر تندرست بوده ای يا بيمار؟ ". گفت: "تندرست". گفت: " هرگز در اين مدت عصابه شکر بسته ای ؟ که به يک دردسر که تو را هست, عصابه شکايت بد بندی. " تذکره الاوليا – عطار – ذکر "رابعه عدويه" نوشته شده در ساعت 12:34 PM توسط mohammad reza Wednesday, September 25, 2002 ........................................................................................ Friday, July 26, 2002
٭ اما نشاطی که از آن با شما سخن می گويم، به هيچ روی اين گونه نيست. نه سعادت است و نه تيره روزی: فراغت است از انديشه سعادت و تيره روزی. از شما نمی خواهم که در خويشتن به جستجو بپردازيد. شما را بدان می خوانم که به سان زمينِ عريان، خويشتن را به فراموشی بسپاريد و به يکسان پذيرای رگبار کوبنده و آفتاب گرمابخش گرديد. در صحرای روح خويش در جست و جوی کماليد، اما از شما نمی خواهم که کامل باشيد. از شما می خواهم که مهربان باشيد و اين نه به معنای کامل بودن است و چندان با آن متفاوت است که يکسره در مقابل آن است…
........................................................................................وقتی از خدا سخن می گويم، به راستی نمی دانم از چه سخن می گويم و ندانسته حر ف می زنم. چگونه شما که ادعا می کنيد سخن مرا می شنويد، می توانيد در اين باره خردمند تر از من باشيد؟ می گوييد همراهيم می کنيد، اما دل آزرده ام می سازيد. می گوييد دوستم می داريد، اما اندوهگينم می سازيد. بيش از تمامی پرندگان جنگل هياهو به پا می کنيد، اما بر روی لبانتان چيزی که شبيه آواز باشد نيست. آن که آواز سر می دهد در آواز خويش می سوزد. آن که عشق می ورزد، در عشق خود می فرسايد. آواز همين سوختگی است، عشق همين فرسودگی است. اما در شما سوختن و فرسايشی نمی بينم. از عشق چشم آن داريد که خلاهايتان را پر کند. حال آنکه عشق هيچ خلايی را پر نمی سازد، نه حفره ای را که در مغزتان است و نه شکافی را که در قلبتان است. عشق بيش از آن که وفور باشد، کاستی است. عشق وفورِ کاستی است. از شما می پذيرم که عشق امری درک ناشدنی است. اما آنچه درکش محال باشد، زيستنش بس ساده است. رفيق اعلی(le très-bas) روزنه ای به زندگی فرانچسکو قديس - کريستين بوبن نوشته شده در ساعت 4:09 PM توسط mohammad reza Friday, June 14, 2002
٭ درست است که من
........................................................................................هميشه از نگاه نادرست و طعنه تاريک ترسيده ام درست است که زير بوته باد سر برخشت خالی نهاده ام درست است که طاقت تشنگی در من نيست اما با اين همه گمان مبر که در برودت اين بادها خواهم بريد! از جنوب که آمدم لهجه ام شبيه سوال و ستاره بود من شمال و جنوب جهان را نمی دانستم هر کو که پياله آبی می دادم گمان ساده می بردم که از اوليای باران است سرآغاز تمام پهنه ها فقط ميدان توپخانه و کوچه های سرچشمه بود اصلا می ترسيدم از کسی بپرسم اين همه پنجره برای چيست؟ يا اين همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی دهند... ؟! از جنوب که آمدم حادثه هم بوی نماز و نوزاد سه روزه می داد و آسانترين اسامی آدميان واژگانی شبيه باران و بوسه بود، زير آن همه باران بی واهمه هيچ کبوتری خيس و خسته به خانه باز نمی آمد روسپيان خواهران پشيمان آب و آينه بودند اما با اين همه کسی از من خيس، از من خسته نپرسيد که از نگاه نادرست و طعنه تاريک می ترسم يا نه؟ که از هجوم نابهنگام لکنت و گريه می ترسم يا نه؟ که اصلا ای ساده تو اهل کجايی؟ اهل کجايی که خيره به آسمان حتی پيش پای خودت را نمی پايي؟! باز می رفتم می رفتم ميدان توپخانه را دور می زدم و باز می آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه ارزان می فروخت دل و دست بيدی در باد، دل و دست بيدی کنار فواره ها می لرزيد. و من خودم بودم شناسنامه ای کهنه و پيراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش! حالا هنوز گاه بهگاه سراغ گنجه که می روم می دانم تمام آن پروانه ها مرده اند حالا پيراهن چرک آن سالها را در می آورم می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می گريم می گريم چندان بلند بلند که باران بيايد و بدانم که همسايه ام باز مهمان و موسيقی دارد. حالا ديگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گيرد حالا ديگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاريک نمی ترسم حالا ديگر از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نمی ترسم حالا ديگر برای واژگان خفته در خميازه کتاب غصه بسيار نمی خورم حالا به هر زنجيری که می نگرم بوی نسيم و ستاره می آيد حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کليد و اشاره می بارد شاعر که می شوی، خيال تو يعنی حکومت دوست، باور کنيد من ساده، ساده به اين ستاره رسيده ام من از شکستن طلسم و تمرين ترانه به سادگی های حيرت دوباره رسيده ام درست است من هم دعاتان می کنم تا ديگر از هر نگاه نادرست تنرسيد از هر طعنه تاريک نترسيد از پسين و پرده خوانی غروب يا از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نترسيد دوستتان دارم سادگان صبور، سادگان صبور! نامه ها – سيد علی صالحی نوشته شده در ساعت 6:11 AM توسط mohammad reza Thursday, June 06, 2002
٭ براستی که خداوند بر آنان که از روی ندانستگی عمل زشتی را انجام داده سپس به درگاش توبه کردند و بعد از آن(توبه) با اعمال نيک خود عمل زشتشان را تصحيح کردند و جبران نمودند بخشاينده و مهربان است.
........................................................................................همانا ابراهيم مطيع و فرمانبردار خدا بود و هرگز در ميان مشرکين قرار نگرفت. او هميشه شکرگزار نعمتهای خدا بود تا خدا او را برگزيد و به راه راست هدايتش فرمود. و به ابراهيم در دنيا نيکويی عطا کرديم و در آن دنيا نيز در ميان صالحان و پاکانش قرار داديم. و آنگاه به تو وحی کرديم که از آيين ابراهيم پيروی کن که او هرگز به خدای يکتا شرک نياورد. همانا روز شنبه را برای يهود روز خاص مقرر کرديم که در آن اختلاف کردند و خدای تو البته در روز قيامت بر آنچه به آن اختلاف کردند حکم خواهد کرد. و تو مردم را با دانش و گفتار نيکو به راه خداوندت دعوت کن و به بهترين طريق ممکن با آنانکه اهل گفتگو و مناظره هستند، گفتگو کن و بدان که البته اين خداست که بهتر از هر کسی می داند چه کسی از راه او گمراه شده و چه کسی هدايت يافته است. و (ای مردم) اگر کسی ظلم و ستمی به شما کرد به همان اندازه می توانيد تلافی کنيد ولی اگر صبور باشيد و از او درگذريد همانا بهترين پاداش از آن شماست. و صبر پيشه کن و صبر تو چيست جز آنچه به (دلگرمی و خواست) خداست و از اعمال آنان غمگين و اندوهگين نباش و به خاطر حيله و نيرنگی که (برای تو) بکار می بندند دلتنگ مباش و خود را در مظيقه و تنگنا احساس نکن. براستی که خداوندبا کسانی است که پرهيزکاری پيشه می کنند و از نيکوکاران هستند. سوره نحل، آيه 119 تا آخر نوشته شده در ساعت 12:55 PM توسط mohammad reza Saturday, May 25, 2002
٭ روابط جنسی خارج از حيطه ازدواج
........................................................................................... اما هنوز مساله توليد شرم و ننگ ناشی از آبستنی خارج از حيطه ازدواج برای خانواده ها مساله حادی است, اگر چه حدت و شدت گذشته را ندارد زيرا امروز بيشتر تجربه های امور جنسی قبل از ازدواج, اگر تحت شرايط و کنترل طرفين باشد, ظاهرا با ديد مثبت تری پذيرفته می شود. اين کار در جامعه ما متاسفانه در مجلاتی مثلplay boy , آگهی های تجاری و فيلمهای سينمايی و در حقيقت در جنبه های بسيار زيادی از زندگی بزرگسالان شکوهمندی يافته است. اما نظر "بالغ" بر اين موضوع متفاوت است. "بالغ" می پرسد: "اين کار در شخصيت انسان چه تاثيری می گذارد؟" جناب کشيشForest A Aldrich مساله را باين صورت بيان کرده است: " بسياری از جوانان اين طرز فکر را برای خودشان برگزيده اند که اگر دو نفر موافقت کنند که با هم روابط جنسی داشته باشد و هر دو توافق داشته باشند که اين رابطه دايمی نيست و هيچکس هم ناراحت نشود, خب پس چه عيبی دارد؟ عيب اين کار اينجاست که يک چيز با ارزش زندگی – روابط جنسی_ بی ارزش شده است. تبديل به چيزی راحت و هردمبيل شده و ديگر آن ارزش را که اخلاقا از آن منبعث می شود ندارد. نکته [برای آنها] در اينجاست که بی خطر باشد و بگذرد. گناه روابط جنسی خارج از حيطه ازدواج آن نيست که چيزی داده می شود, بلکه در آن است که به اندازه کافی داده نمی شود. " هيچ حکمی مطلقی وجود ندارد. – جز اين رذالت که از انسانها بصورت يک شيی يا يک مطاع استفاده شود – حتی اگر يکی از طرفين خود آدم باشد. اگر نهايتا يک رابطه موقتی اعتماد بنفس شخص را تضعيف کند يا احساس "غير خوب" او را تشديد کند. بنابراين روابط جنسی خارج از حيطه ازدواج فقط باعت تسکين جسمانی از التهاب درونی است و برای هر دو انسان ذيربط هيچگونه شور و لذت نامحدودی در احساس و اعتماد و صميميت آنها نسبت به يکديگر توليد نمی کند. "بالغ" انسان چگونه ممکن است چنين رابطه ای را غرورآميز تلقی کند – در حالی که عده زياد ديگری نيز قبل از اين همين فرصت را با همبستر او داشته اند؟ روابط جنسی خارج از حيطه صميميت بسيار خصوصی می تواند در اعتماد به نفس شخص اثر بدی داشته باشد. اين در مورد ازواج هم صادق است. در کتاب "دوران بلوغ و روابط جنسی" نوشته اسقف James Pike که پيام اصلی اش جدا نبودن روابط جنسی از مسووليتهای اخلاقی بشر است آمده: "در درازمدت, حتی اساسيتر از آنچه پسران و دختران ما دقيقا در زندگی خواهند کرد, چيزی است که آنها بايد از مفهوم عمل جنسی درک کنند: که اين يک چيز مقدس است. علامتی بيرونی و قابل رويت از لطف و محبتی درونی و معنوی. جنبه جسمانی نه فقط درگيری معنوی و احساس آن را بين يک مرد و يک زن بيان می کند, بلکه وسيله ای است که آن درگيری را قوت می بخشد. اين چيز "خوبی" است. هر محدويتی که بتوان به درستی برای آن قايل شد چه از نظر استبدادطلبان و چه از نظر اگزيستانسياليستها, بايد در اين حيطه باشد که اين چيز "خوبی" است. آنچنان خوب که نبايد از آن در موقعيتهای بخصوص استفاده کرد. اگر تاکيد بر اساس اين باشد که عمل رابطه جنسی چيز خوبی است و نه چيز بدی, جوانان با طرز فکر جامعتری به ازدواج وارد می شوند و امکان ارضای جنسی بيشتری را در ازدواج خواهند داشت. " توماس هريس – وضعيت آخر نوشته شده در ساعت 3:10 PM توسط mohammad reza
|